![]() |
![]() |
|
| هر بارکه ببافی بعدبشکافی نخش تاب برمی... |
|
چگونه می خواهمت باشم در خودم افتاده تر یا ازمن دورتر رنگها از من می گریزند و من در هیچ آفتابی تورا ذوب نمی شوم *** آسانتر از آنچه بودم در خودم تجربه ای شدم در حال پرتاب ، چسبیدن ، فرار کردن ، قل خوردن ، ماندن وهمه اش را بودن و درآن شدن ، حس یک سفید عمیق که مرا بهم ریخته بود ، نه به زور زنجیر ماندنی بود و نه با بی تفاوتی ام رفتنی، معلولی که در من افتاده کرخت تر از خودم نه یارای بیرون انداختنش است نه توان در درون داشتنش ، دیوانه وار فریادم می شود گریزی ندارد ناگزیر در من مانده ، بی دلیل ماندن،بی دلیل خواستن ، بی دلیل عاشق شدن ، بی دلیل بلعیدن ، بی دلیل تف کردن و بی دلیل شدن ، در زندگی لحظاتی است که فقط خودشان ، خودشان را تعریف می کنند بی هیچ گذشته و آینده ای نه زود گذشت دارند و نه دیر گذشت... - چند ماه است که معلول ام؟ - نمی شود چند و چونی برایش... - پس هستم - همه یه جورایی دچارش هستند اما قطعا.. از من به پنجره ای می افتد ، دلم می خواهد همه چیز را پنجره شوم بی هیچ دخل و تصرفی فقط شاهدش بودن و فراموش کردنش با یک پلک... - خسته شدی - خسته نه در انگلیسی واژه ای است که از خسته بیشتر به من می چسبد سنگینم می کند و شانه هایم را تا قوزک پاهایم پایین می کشد... - شنا ، ورزش سبک ، پیاده روی ... دستهایم را توی آبهای خلیج پشت راحتی فرو می برم و هزاران سال راحت از سرم می گذرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 6:11 توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|