![]() |
![]() |
|
| هر بارکه ببافی بعدبشکافی نخش تاب برمی... |
|
در ته مانده ی رگهایم رسوب کرده ساقه ی گیاهی رونده با گلهای شفاف هرزه اش من دچار آن طیف لطیف سکونم ببین چگونه لبهایت ،نوک انگشتانم رابازبه بازی گرفته نگاه کن، نگاه کن، لحظه ی مردابی ام نزدیک است مرا در خود بکش تا دهانم تنه ام را نبلعیده، مرا در خود بکش که دراین انزوا خواهم سوخت در این سکون مطلق اشیاء پای منهم اعدام بند کفش شده گس ام از واژه ها، حرفها، نقل ها وسلولهای ریز مج/روحم روحم تعطیل نفسم تعطیل تنم تعطیل بوی کافور فضایم را پر کرده بیا که سقوط پلکم را در افق ملافه های سپید به دستانت بسپارم نگو،هنوز در صورتم تردید است در این لحظه ی کوچ به کوچه های طاعون زده نگو،هنوز در صورتم تردید است که حال من ،بد مردابی ست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 19:37 توسط فریبا |
|
|
یک حس سوررئال افکار ایده آل پیژامه های زرد در قلب یک نبرد الگوی بی برش فریاد و واکنش سرهای بی دهان دستان نیمه جان تفتیش یک نفس پرنده در قفس یک انتظار سرد آغازمرگ مرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 15:42 توسط فریبا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|