تبليغاتX
بغض زن زير دوش حمام
هر بارکه ببافی بعدبشکافی نخش تاب برمی...

 

   

یه نوشته قابل تامل از زهره عزیزم

 

روی تخت رفیقش دراز کشیده بود

زمین داشت تاب می خورد

ساعت می رسید به هشت شب اما دوباره دنده عقب می گرفت

میرسید به چهار بعد از ظهر

زمین بازم داشت تاب می خورد

کلافه شد رفت انور اتاق وایساد

یه پوز خندی زد

آخه ساعت هشت ونیم بود.

 

 

و اینم کاری از خودم تقدیم به ایران خانم عزیزم که سر میزها همیشه روی کفش اش ...

 

 

ما لحظه های پر فسادیم ،کاش مجازات حماقت اعدام بود

فهمْ واژه ،شد مریض،خوره ای که قرنطینه عوام بود

کمپانی {فروش} محصول تازه داشت

خانمْ عابر، اقا عابر، نمک روی زخم نقش التیام بود

دشتهای میز،اسیر سیم خاره اند

مشت ها هرس/ فقط جای کشت دستهای احترام بود

اقا مسافرند؟ نه تایر پنچر است/

دستمالهای قایقی شناور میز شام بود

اوه!زیر کفشتان واکسی شده آقا

بانو نترسید،غنیمت کشور ویتنام بود

گاز خردل.اوه ببخشید سس خردل لطفا

در دخمه های کثافت،سرو غذا به صورت خام بود

کلاغ بالا، ماست پائین، کلاغ پائین، ماست بالا

آقا نمی دانست؟ نه نمی فهمید! کار قصه های بی سر اینجا تمام بود

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 2:30  توسط فریبا | 

زن با خودش در غوطه ی افکار بود

حالش بسان مرده ی در حال احتضار بود

یک حرف با عشق،یک کیک با عشق،یک زن با عشق

زنجیره افکار،پایان انتظار بود

یک باغچه و قفس،باواژه ی غریب

انجا علامت اخطار معنای اختیار بود

زن با خودش،من با خودش،زن با من

آبستن فاجعه ی واژه های پر انکار بود

زن در میان کوچه ، فکرش پر از چرا

مبهوت چرخش چرخ دوچرخه سوار بود

اینها همه حرف است وهذیان، خوب می دانی

آن زن فقط یک رهگذر، کنار دیوار بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 7:40  توسط فریبا | 

 

لای پرونده ها و پوشه ها، زیر تخت یک جسد مچاله بود

نه جسد نبود! تندیس یک تنفس نیمه کاره بود

روی تنش،کرکره صبح را مثله مثله کرد

دیشب تا به صبح درگیر زنگ ساعت و بوی زباله بود

صبح است ؟ تولد است ؟ زایشی شده؟!

توی خیابان ،روی آسفالت رد پای یک پیاده بود

یک کارو، یک عشق و، یک زندگی

معجون مبهمی در یک پیاله بود

چشمش به اسمان، یک خنده قبیح/

بالای پله ها، روی نعش پل عابر پیاده بود

یک لحظه بعد/زیر خط پل____

فردی دراز، حلق آویز یک پیژامه بود

یک لحظه پیش کسی مطلقا نمیدانست

اکنون توی نعش کش در میان جاده بود

رهگذران ،میگذشتند و می گفتند

مرگش قشنگ، ولی خیلی ساده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:58  توسط فریبا | 
پشت دیوار دختران را استحاله می کنند
زنبقان را ,دختران را دو تباره می کنند
میشوند رژ روی لبها, لب روی رژ ها
می شوند تن روی تنها ,تنهای تنها
بعد هر سقط صورتش کک میزند
نه ,خودش لک می زند
واژه و حرف میشود
در پی هستی مزخرف می شود
روی سنگ فرش معابر می رود
استحاله,دوتباره ,همه کاره می رود ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 10:24  توسط فریبا | 
 

نیستی تنفسی حتی برای حضور
از مرز فرفره ها که می گذری
رویا تاوان کودکی می شود
و شبها هذیانی برای تب
از رج دست زنجیر می شوی به زیر
رگها قیام می کنند زیر سینه ات
یک خیال نارس
جنین می شوی لای ملافه ها
بی هوای هوایی که از بعدش مریض است
از لبهایش دیگر به فنجان نمی خورد
از دستانش دیگر حلقه دود نمی شود
سیمهایی بی ارتعاش خفته اند
مسلول شده ام درگیر سلول شده ام
از بالای پتو که به زیرش میروم بخواب
ددددنگ ددددنگ
صبح تحویل می شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 1:40  توسط فریبا | 

/چهار میخ خاطر رنگهای پریده می شوی
حرص, حسد, ریا وشهوت
یادت بزرگ ,همیشه بی یادواره می رود
می شوی
دستان انزجار
دستان تاول زده ابتذال
دستان مرگ
دست فروشان/دستان تورا می فروشند
فرزند خیابانی ادبیات رشد می کند
ذهن/ زن/ تابو /خون/ خیال
نطفه ات سقط شد در خیالش
به خیالش
ندید, پای بساط جوانه می زنی
می روند روده های منتهی به دستگاه تناسلی
و تو ناظر شده ای
مردانی که فکرشان اخته است
زنان نازا
خنده ات می گیرد
گفته بودی
خنده ات می گیرد
پاریس نکبت بود
تروا, تو
چه بی تکلف پای بساط جوانه می زنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 1:9  توسط فریبا | 

نگاه کن این شکوفه های تبدار چرکین کی بر روح من شکفته اند
نکند رو به تعالی ام
ورم می کنم
پشت در سلول هاکه بمانی
گاه, گاه رفتن می شود
کاش روانم پاک میشد
اصلا روان پاک می شدم
آنوقت همیشه زندانی سلول بودم
می دانی؟
/بد نیست
شکوفه های چرکین گاهی نیز مرا مشعوف می کنند
گویی تنم درخت بهاریست
جوانه زده
اینهم گونه ای زایش است
مگر نه
زایشی که سالها مهر ممنوع می خورد
نفی نمی کنم
گاهی هم چندش اورند
حس می کنی مال تو نیستند
اصلا ماهیت دیگری دارند
محو, پودر میشوند با یک تنفس
چه چندش اورند تنفس هایی این چنین
از لمس دستانت همیشه ناهموارند
زشت اند؟
 نمی دانم
ظریف که می شوی در می یابی که اصلا شکوفه چرکین نیستند
گره اند
محصول پیوند روح وجسم
انقدر نا متناجس اند که چرک کرده اند
هم دیگر را پس میزنند
زیر بار ماهیت هم نمی روند
زجرش زمانیست که روح سنگین می شود
وبا مکشی عجیب خودش را به مرکز می کشد
چشمها را از داخل می مکند
/و انگشتان
دست, تبدیل به مشت می شود
گویی یک چنگ از درون تورا در می نوردد
نه تحول ممکن نیست
در اوج خفه می شوی
به دنبال مسکن والیوم
اینبار هم دستانت را به  سرد شیشه می چسبانی
اینبار هم بی فریاد می لرزی
و باز هم بهار پشت شیشه می ماند
و من میان حال مازو خیستی ام از زندگی
ومرگ
هنوز معلق ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 1:17  توسط فریبا | 
!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 2:42  توسط فریبا |