X
تبلیغات
بغض زن زير دوش حمام

بغض زن زير دوش حمام

هر بارکه ببافی بعدبشکافی نخش تاب برمی...

آدمها ندانسته بسیار استحاله می شوند و تنها کرختی آن است که سنگینی روح را بر تن می شناساند یاد آدمکی افتادم که وقتی هفت هشت ساله بودم روی شاخه های انجیر دارش زدیم ، انجیر تنها درختی  بود که دستمان به شاخه  هایش میرسید ، باد آدمک کم وزن را تاب میداد و با یک هو به برگهای زبر انجیر میکوبید و با هر هوی باد هورا میکشیدیم ، یکهو چشمم به آدمک افتاد نگاهش چه التماسی میکرد ، نگاهی که جانم را سوزاند،شب با خودم عهد کردم که صبح اولین کاری که باید انجام دهم نجات او باشد ،صورت نشسته با موهای ژولیده پریدم زیر درخت انجیر هنوز آنجا بود مثل سربازی خشک صاف و بی حرکت معلق در هوا ایستاده بود گویی هیچ بادی دیگر قدرت تکان دادنش را نداشت و در چشمانش اثری از التماس نبود  با هراس او را به سمت خود کشیدم  نخ نازکی را که طناب دارش بود با برگی ضخیم از انجیر کنده شد  دیگر من مانده بودم و دستهای خاکی و برگ انجیر شاید به قول بورخس از آن پس دیگر کسی نبودم یا بهتر بگویم دیگری بودم

 

فریبا گودرزی آبان 84 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 15:39  توسط فریبا گودرزی  | 

انگار شکستن  در گلویم بغض را میفشارد

و دستان همه عالم همدست تواند

تو هرگز دستی نبودی که بگیرد

                               تکان دهد

                                        و یا حتی سرزنش کند

یا چشمی که ببیند  

                   بگرید

                           بفهمد

یا قلبی که ....

زیر این سکوت رنگ باخته

برای تو مینویسم

تویی که هرگز نبودی و همیشه برای دیگریها

چه اهمیتی دارد

 اگر بشکنم

اگر بگریم

اگر فریاد بزنم

 اگر خودزنی

              خود کشی

                       خودخوری

                              وحتی خودفروشی کنم

کاش می توانستم مجسمه ای دروغین باشم

یا علفی هرز دور گلویت

که عشقه ام بخوانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 11:49  توسط فریبا گودرزی  | 

 

زیادی دیگر زیادی شده ایم

به او گفتم اگر آدم کم بیاورند سراغ ما هم می آیند؟

سریع پرده پر پشت خانه را انداخت

آخر

تا کی  تیک تاک این لحظه ها را تاب بیاورم

تا کی تکه تکه  بیاستم و رفتنمان را در جاروی رفتگر بشمارم

تا کی کسی کسی نباشد تا زیادی نشود

تا کی با خودنویس خالی می نویسی تا خودت را خالی کنی

از این خوره خرد شدم

ببین !

روسری ام را سرم کرده ام  ساکت از خیالم سر می زند زنی را که سرش را خیلی وقت هست که سر زده ام

این هوا برای ریه های من کم است یا پرده را بکش یا مرا بکش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:17  توسط فریبا گودرزی  | 

 وقتی من نبودم بالاخره یکی بود

وقتی هیچکس هم نبود بالاخره خدایی بود

که همه بترسند

یک روز که خدا خواست همه بیچاره شویم

تورا دیدم که در اتاقک شیشه ای ات بو میکردی

و پسران کوچه مان همه یک پا شده بودند

مادرم روپوشهای متحدالشکل می دوخت

وقتی تو نبودی باز هم همه ات بودند

که مواظب باشند یک وقت خدا نخواهد


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:9  توسط فریبا گودرزی  | 

 

قامت معلق ات زیباست

ای ستودنی ترین شعر

وقتی که چهارپایه دست از پاهایت کشید

قسمت تو ترانه شد

و قسمت ما مرگ

"بلند دوستت دارم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 20:34  توسط فریبا گودرزی  | 

 

تو شعری بوده ای که در بیمارستان قافیه ات را عوض کرده اند

و ماما طوری بند نافت را ساطور کرد

که سکته کرده ای در همان بیت اول

من هم خرگوشی بوده ام

که در تناسخ سگی ام

خر شده ام

                     یا

                             گوش

گوشم می کنی؟

می خواهم آنقدر در دستانت دور شوم نزدیک شوم

                    تا کتت شوم  تا خودت شوم تا خودم شوم تا خودت شوی

چه فرقی می کند  میز باشم یا صندلی

برای منی

که وقتی هستم هم نمی دانم که هستم

فقط

بگذار شعری باشم بی قافیه

لای پیتون بازوهایت

به برکت دستگاههای بدنسازی

 

  

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 10:30  توسط فریبا گودرزی  | 

تسليت براي از دست دادنمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:31  توسط فریبا گودرزی  | 

...زن روايتي است در دستان مرد

اگر سياسي كه نه كمي سکسی باشد

زير نفس مازوخيستي چانه ات

Hi ,hi  گريه ميكند هيتلري با هزاران نازي كه ناز مي كشد ناز بالش مرا/

چقدر دلم ميخواهد ابله تر شوم

با فعلهاي مشتركي كه درد مرا فرياد ميزند

پشت ميله هاي خيابانهاي متجاوز/

چقدر دلم ميخواهد روايتي ناتمام باشم

هرشب زير دوش، گريه ام را

كه hi ,hi گريه ميكند

صليب شكسته بازويت را

بگو با تو چه كنم

با پاره افغانستان بدنت ...

نه! بگو با خودم چه كنم/

كه هرشب گريه مي كند

Hi ,hi زير

صليب شكسته بازويت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:32  توسط فریبا گودرزی  | 

 

خودت را سریعا برایم پست اکسپرس کن حروم زاده من از اکتبر متنفرم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:1  توسط فریبا گودرزی  | 

 

مورچه ها  در کنار یکدیگر راه میروند
اما بی تفاوت نیستند
به چشمانشان که نگاه میکنی
میفهمی
پیچیده تر از آنند که یک مورچه باشند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:36  توسط فریبا گودرزی  | 

 
من با کند ذهنی ام راحت زندگی می کنم
یک روز که از بغلت بیافتم
هیچ ترسی دیگر نمی لرزاندم
***
بوی گوگرد همه جا را پر کرده است هر بار که سیگارش را روشن می کند سه کبریت می زند،اولی می شکند، دومی می افتد و سومی روشن می شود، برای خاموش کردنش همیشه چند لحظه درنگ می کند، گویی در شعله کم نور کبریت رازی نهفته است.
- ما برای هیچ مشترکمان همیشه باهمیم.
کبریت را آهسته فوت می کند گویی از تدفین مرده ای باز می گردد.
زیر پام تا قوزک پر از مجله است با انگشت پام یکیشون رو باز می کنم و از حاشیه میز شروع به خواندن می کنم با نوک کفش اش مجله رو می بنده
- ما خوب بلدیم مچ همو بگیریم
این سیگار که تموم شه یکی دیگه هست ، عادت کردم به این ساعات اولیه بی گفتگو انگار یه کلاس تمرکز اعصابه ، به هم اجازه می دهیم تا ریز ترین خطوط چهره همو ورارسی کنیم ، طرز پلک زدن ، چروک اطراف چشم ، ریز و درشت شدن مردمک ، نفس کشیدن ، دروغ فکر کردن ، دروغ دوست داشتن ، دروغ فهمیدن  در سکوت بند بند بدن حرف می زند ،یک وقفه ،یه پک و دندانهای سفید که با زور لبو جر می دن تا یه لبخند  ساختگی به این همه حرف پایان بده .
- هی خانم خیلی قیافت آشناست تو همون مارتای من نیستی که آبی نپوشیده؟ 
عکسها را از زیر دستش می دزدم
- جدید اند؟
- یه شیطنت کوچیک ، دیشب همش فکر می کردم تو چرا روس نشدی
- ساده اس چون چشام آبی نیست ، بازم که سیاه سفیداند
- چون تو چشات رنگی نیست
- خوب من ...چون روس نیستم
یه پیرمرد تو پرسپکتیو داربستها نشسته ، همه صورتها آفتاب سوخته و زمخت اند فلز و مرد دو جنس که تو سیاه و سفیدی با هم فرقی ندارن
-بازم رنج بشری؟ آدما بعد از اینکه از کمونیستی در میان در بیست و چند سالگی ابزورد میشن
- الان یعنی الیزابت ابزورد تشریف دارید؟
بلند می خندد
دود سیگار حلقه حلقه تو هوا می چرخد و دور من حلقه می زند
" سبز تویی که سبز می خواهمت
                                    سبز باد و سبز...."
حالا دیگه نمی شنوم ، لبهاش آروم تر تکون می خوره و تاریکی مرا می خورد.
" به من بگویید، آیا در آن اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها...
صدای نیلبکی را شنیده اید..."
خنکی آب با گرمی شن بدنم را بیدار می کند ، دلم نمی خواهد از کرختی تابستان دور شوم خورشید برای نوازش عریانیمان آمده است
و صدای سه کبریت که در ابرها بدرقه ام می کند
اولی همیشه می شکند
دومی می افتد
                  و سومی ...
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:37  توسط فریبا گودرزی  | 

تو، ديوانه ي ساديسمي كه عاشقت بودم

چه خطرناك

بوي لبه هاي گوشتي گيلاس

از آويزانم كه مي كني ، شايد خوشگلم

كه مدام بالا بياورم روي سينه ات مدام

به نام پدر، پسر، روح القدوس

اعتراف مي كنم

كه مورچه هاي باغچه را زنداني كردم در خاك

-          خاك برسرت

-          ادامه دارم پدر

-          خفه شو مي خوام watch tv  كنم

-          ادامه دارم پدر

 ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:54  توسط فریبا گودرزی  | 

"جز آستان توام در جهان پناهی نیست                        

               سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست"

 

صبح بوی هلو میداد

صورتی را که از تو مانده در من

آینه پسم می زند

وقتی مریمی در من نبود

گم شد !

خیابان تنها تنهایی اش را با همه قسمت می کند

و پاهایم وقتی سست شد پایه های نیمکتی شدند که انتها نداشت

تسلیت برای ازدست دادنم فرستادم

کاش اتفاق به این سادگی ها نمی افتاد

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:5  توسط فریبا گودرزی  | 

باید گذشت از اجتماع ساکن سایه های ران به روی دیوار

"دیوانه از قفس پرید"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:17  توسط فریبا گودرزی  | 

چگونه می خواهمت باشم

در خودم افتاده تر

یا

ازمن دورتر

رنگها از من می گریزند

و من در هیچ آفتابی

تورا ذوب نمی شوم

 

***

آسانتر از آنچه بودم در خودم تجربه ای شدم در حال پرتاب ، چسبیدن ، فرار کردن ، قل خوردن ، ماندن وهمه اش را بودن و درآن شدن ، حس یک سفید عمیق که مرا بهم ریخته بود ، نه به زور زنجیر ماندنی بود و نه  با بی تفاوتی ام رفتنی، معلولی که در من افتاده کرخت تر از خودم نه یارای بیرون انداختنش است نه توان در درون داشتنش ، دیوانه وار فریادم می شود گریزی ندارد ناگزیر در من مانده ، بی دلیل ماندن،بی دلیل خواستن ، بی دلیل عاشق شدن ، بی دلیل بلعیدن ، بی دلیل تف کردن و بی دلیل شدن ، در زندگی لحظاتی است که فقط خودشان ، خودشان را تعریف می کنند بی هیچ گذشته و آینده ای نه زود گذشت دارند و نه دیر گذشت...

- چند ماه است که معلول ام؟

- نمی شود چند و چونی برایش...

- پس هستم

- همه یه جورایی دچارش هستند اما قطعا..

از من به پنجره ای می افتد ، دلم می خواهد همه چیز را پنجره شوم  بی هیچ دخل و تصرفی فقط شاهدش بودن و فراموش کردنش با یک پلک...

- خسته شدی

- خسته نه

در انگلیسی واژه ای است که از خسته بیشتر به من می چسبد سنگینم می کند و شانه هایم را تا قوزک پاهایم پایین می کشد...

- شنا ، ورزش سبک ، پیاده روی ...

دستهایم را توی آبهای خلیج پشت راحتی فرو می برم و هزاران سال راحت از سرم می گذرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 6:11  توسط فریبا گودرزی  | 

و سرو

سرو جاکش ترین درختان است

مامن هماغوشی کلاغهای پیر

در زمستان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:28  توسط فریبا گودرزی  | 

 

 

هرچه کردم نشد

                          در پوستی که پیشکش ما کردی میش شوم

                               دریده تر از آنم که گرگ را بد نام کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:32  توسط فریبا گودرزی  | 

 

 

با هیکلی

که به روی دست آب مانده

بوسه می زند آرام آرام

لب جلبک هایی

که دیگر لخت نیستم

 

***

 

 

نمی خواستم باشم ،

حتی دورتر از خودم ، مهجور و وحشی مثل نرمی استخوانی که فکر هایم گرفته ، صدای ترومپت فضا را جر می دهد تا به من برسد ،

- گوشی

اتاقهای کوچک مخابرات با صندلی های زهوار در رفته شان هر حرکت و تکان مشتری را ثبت می کنند، شاید تلفنچی از قصد این صندلی های مستعمل را گذاشته تا از حال مسافران سه دقیقه ای اش باخبر باشد .

بغلم پر می شود از کاغذهای کهنه ی انباری و تصویر اعلامیه ی  مچاله ای که مرگ بدبختی را فریاد می زند.

با ریشی پرپشت از پشت کامپیوتر به سمت من می چرخد.

- کتاب را مطالعه فرمودید؟

- تا نصفه

- عالیه ، نظر شما ....

- من هنوز به اخر نرسیده ام

نمی خواهم بچه ام سرما بخورد ، محکم لای پتو می پیچم و عرض خیابان اتوبانی می شود که هیچ شهرداریی تا به حال احداث نکرده .

- چرا زل زدی به اون یه رنگ کرم چرک بخوره حس و حال توهم عوض می کنه.

جارو با هر حرکتش سعی در ناپدید کردنمان در غبار دارد.

- دیالا پنجره رو باز کن .

ولی این اتاق فقط یک در شیشه ای بزرگ دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:6  توسط فریبا گودرزی  | 

 

این مخوف که منم

                      آبی نپوشیده

                                    سایه اش

اشتباهی افتاده در قیافه ی دیواری

که سر به سرش می گذارم

                            تا از دهان گچی اش

                                                    مرا ترشح کند

                                                                      به تمام سطح تلخ سرامیک ها.

و مردن چه شیرین است

در ذهن یاخته های رنگ باخته ام

مثل نوری که صبح سرد پائیز

                                      لای گرمی ملافه ها می پیچد

من یکباربه یکباره مرده ام

تو مرا نمی بینی

                   حتی در حالت کذایی فشار پوسته های انسانیمان

تو مرا نمی بینی

                   حتی وقتی مردمکهایمان در هم ریز میشوند

تو مرا نمی بینی

                   که جوش خورده ام

                                           زیر همان استخوان دنده ای که تورا از من گرفت

هیچ دری

              انتشار تو را به روی من نمی بندد

                                                     و تو هنوز نمی بینی ام

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:22  توسط فریبا گودرزی  | 

دست بردار نیست

من لعنتی

                  گم نمی شود ، به هر بیراهه که میزنمش

دست به سرم نمی شود

                          با دست هایی که در من دارد، دست

دست بردار نیست

من لعنتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:29  توسط فریبا گودرزی  | 

 

کوچک که بودم

                    کودک بودم

                                  کوکم می کردند

                                                     سر ساعت هفت

که تکرار کوچه ها یشان را تکرارکنم

که مبادا

فراموش کنم کودکی را که ایستاده در کفشهایش

با کیفی بزرگ تر از خودش   منم

و

حالا

خودم را کوک میزنم با کوچکی کودکی

که باید کوکش کنم

سر ساعت هفت

که بدود

که فراموش نکند

                        که عقب نیافتد

                                        از کی

                                                     من!

                                                               کاش گم شده بودیم

کاش خیابانها از تشییع مان سر باز زده بودند

                                                       کاش آسمان خاکمان کرده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:13  توسط فریبا گودرزی  | 

دائم که نمی شود خود را به خورد خیابان داد

کجای این لعنتی ها بالاتر از شکم رفته اند

که من و تو ولگردشان شویم،

دودوتای دیوار هم که همیشه چهار دیواری است و این سقف،

که خیلی سقف است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 2:27  توسط فریبا گودرزی  | 

 

چقدر قوز کردیم در خودمان

روی این گلیم کوتاه تر از پایمان

                                       و نگفتیم

                                                 مرتیکه-

                                تو گلیمت را دراز بباف،

                               که پای ما نزند بیرون/

من از تو بد جوری در هنوزم،

                                   از اینهمه مرد،

که دیگر نمی هستند مرد/

                                 و اینهمه زن،

که نمی دانم اموراتشان از بغل چه کسی می گذرد/

                                فاحشه ی چهل ساله ی پدرم

                               چهارده ساله شده!

و حالا شاملو؛

                هراس من مردن در سرزمینی شده

                که مزد فاحشه گانش سیر نزولی دارد/

می فهمی!

من زنی را نمی شوم

                  که در قاعدگی اش بدود

                   تا در قواعد زن شود

و این سر تو باشد که پائین می افتد از ننگش

                                                  لب جوب خمار/

آخ،که پدر لامصبت چقدر پای تخته سیاه گچ خورد،

                                                      که آسمش را تو بگیری!

واین لعنتی هنوز نمی فهمد؛

                                عنصر هشتم جدول تناوبی اش خفه است/

                                    و جنین من فاجعه است ،نه جنین

عزیزم

              تا گاوها می چرند

                                   منو تو نش/خواریم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:43  توسط فریبا گودرزی  | 

 

و فقط

من،منی نبوده ام که در یک تجزیه ی ناقص،

                                                         من شوم/

آقای عزیز،

تو هم ، تویی نبودی که در یک تجزیه ی ناقص،

                                                         توشوی/

مفهوم همیشه هلاک می شود/در دست و پا هایی که می زنیم،

درسطح

هنوز در فریم ام،

چه کسی مگر از کیفیت طیف رنگها سفید شد مجموع خاکستری اش/

                                                                        استفراغ!

نه،نمی خواهم!

نمی خواهم

                           منی را که من نمی شود

                         و تویی را که تو نمی شود

تف به دهانمان که جبر است. 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:14  توسط فریبا گودرزی  | 

 

در ته مانده ی رگهایم

 رسوب کرده

ساقه ی گیاهی رونده

با گلهای شفاف هرزه اش

من دچار آن طیف لطیف سکونم

ببین

چگونه لبهایت ،نوک انگشتانم رابازبه بازی گرفته

نگاه کن،

نگاه کن،

 لحظه ی مردابی ام نزدیک است

مرا در خود بکش

تا دهانم تنه ام را نبلعیده،

مرا در خود بکش

که دراین انزوا خواهم سوخت

در این سکون مطلق اشیاء

پای منهم اعدام بند کفش شده

گس ام از واژه ها، حرفها، نقل ها

وسلولهای ریز

 مج/روحم

 روحم تعطیل

نفسم تعطیل

تنم تعطیل

بوی کافور فضایم را پر کرده

بیا که

سقوط پلکم را

در افق ملافه های سپید

به دستانت بسپارم

نگو،هنوز در صورتم تردید است

در این لحظه ی کوچ به کوچه های طاعون زده

نگو،هنوز در صورتم تردید است

که حال من ،بد مردابی ست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 19:37  توسط فریبا گودرزی  | 

 

 

 

یک حس سوررئال

 افکار ایده آل

پیژامه های زرد

در قلب یک نبرد

الگوی بی برش

فریاد و واکنش

سرهای بی دهان

دستان نیمه جان

تفتیش یک نفس

پرنده در قفس

یک انتظار سرد

آغازمرگ مرد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 15:42  توسط فریبا گودرزی  | 

.

من در نوسان برگهای معلق پائیز شریک شدم

چطور عابر شدی مرا

و پائیز فقط یک فصل است

که می گذرد

مثل تو

که می گذاری و می گذری

ومن هرگز غمناکی کلاغهای کز کرده در برف را نفهمیدم

آنهم وقتی که دستان سرد پنجره احساسم را گریه می کرد

پشت آن کولاک ترسناک که محو می شدی

و مردمکهای خیس ام

ریشه های پریشان شال گردنی را میدید

که روز تولد بهاریت بافته بودم

وهمین مرا بس بود

که سردش نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 3:18  توسط فریبا گودرزی  | 

 

از وقتی بجز همه شده ام

همه ام تنهاست/

زیر تمام شده هایم

دستها همیشه خیس اند،

خودم را کوتاه می کنم

تا به دورت نپیچم/

می پیچم لای خیابانهایی که زیر پس مانده هام میروند.....

پر از چاله های ام

که گود می کند/ زیر چشمانم

از اشک پر می شوند

از وقتی بجز همه شده ام

همه ام تنهاست

ریز می شوم،

لای خانه هایی که آدمهایشان پلاک دارند

و زیر سرهایی که برای خودشان سر اند

تادیگر نگیرم

نفسم را پس می دهم/اش

گود می کنم یک قبر برای قبرم

تا بیرون بیایم

پایم را دندانش نگه داشته

وگرنه......

از وقتی بجز همه شدم

همه ام تنهاست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 17:24  توسط فریبا گودرزی  | 

 

سکسکه های ریز که مرا در تو می اندازد

میکند  تیر/ بارانم     

سکوتت

می شمارم تاکی

نمی رسم

که همیشه

کرختم

از زندگی که مرا سفت چسبیده

و من که به تو سفت می چسبد

تا زیر نورهای نئون

 ترور نشوم از همیشه

که استفراغم را

بالا می اورم تا بالای میز

زیر فکرهای مردود میروم

با سینه خیز هایی که

شاید ان بالا جواز دفن ام را صادر کند

وبعد

من سرازیر می شود

 به::::::::::::: نخست|

از زندگی

 تورا هم به شمارش معکوس انداخت

زرد تر می شوی

زیر انزوای خوره وارت

در تو فقط زن می شود، زن

خرابم

روی این فاصله ها که کمرنگمان میکند

و من

 دائم کوک می زنم

روی میز ها،دستها،صداها،ملافه ها،گوشها

کوک میزنم

تا نیافتم

زیر این {ملکوت}

Mal/cote

 

Et si tu n’existes pas

 Dis moi pour qui J’existerai

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 11:49  توسط فریبا گودرزی  | 

 

 

ا ز ف ا ص ل ه ا ی م د ا م ک ه م ی ت ر س ن د

ب ه خ و د م ه م دی گ ر ن زد ی ک ن م ی ش و م

ت ا ف را م و ش ش و د را ب ط ه م ن ب ا م ن

ح رف ه ای ی ک ه دی گ ر ب ه ن خ ک ش ی د ه ن م ی ش ون د

و خ ی ا ل ا س ت ف راغ ه ا ی  ب /ری د ه  ب /ری د ه

ر و ی ز م ی ن  پ ر م ی  ش و د

ا ز ح رف ه ای ی ن زد ه ک ه ز د ه ا ت ک رده ا ن د ا ز خ و د ش ان

و ا ز ن ص ف ه م ب ی ش ت ر ن م ی  ش و د ت ا ن ی م ه پ ر ل و ا ن را ب ب ی ن ی

ب ا ن ت ه ای ی ک ه ه ف ت  ل ا ان د و م ی  ل رزی

ب ای د  ز و دت ر س رش و ی

ت ا ا ز ا خ و ر ش ا ن ک ن د ه ش و ی

ت ا پ ک ن ز ده ان د پ ک م ی /زن د م ی /زن د

و د ر ه ر ت ن ف س ن ف س ی ک ه پ وک  م ی  ش و د

ر وی ز م ی ن ب ری د ه ب ر ی ده ا ن د

و ج س دی  که از پ ای ش ر و ی ز م ی ن م ی  ک ش ی

ت ا ق ط ره ه ا ی خ و ن خ ط  ش ون د

ای ن م ورس ه ای ب ر ی ده  رو ی خ ط ه ای خ ون ی________

دی گ ر ب ه ن خ ن م ی  ش و ن د

ه م ی ن ج ا پ ای ش  ر ا دی گ ر ن ک ش ی

برای ش ام/ح ذف  ش دم / را ص رف ک ن

و ب ه خ ی ال ت ف ردا / ه س ت م/

ح ال ا دی گ ر ردی ن ی س ت ج س د ر ا ر و ی  زم ی ن و ل ک ن_______.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 3:6  توسط فریبا گودرزی  |